یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت.
فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند.
مسکین برهنه به سرما همیرفت، سگان در قفای وی افتادند
خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند
در زمین یخ گرفته بود عاجز شد.
گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشادهاند و سنگ را بسته.!!!
ادامه...